مدتی است برای شروع یک دوره‌ی عمومی درباره‌ی هوش مصنوعی، به قطعه‌ای از باخ فکر می‌کنم: Canon per Tonos از Musical Offering. انتخابش در ابتدا بیشتر شهودی بود. می‌خواستم پیش از آن‌که درباره‌ی مدل، داده و شبکه‌ی عصبی حرف بزنم، چیزی را پخش کنم که نشان بدهد یک ساختار بسیار ساده چگونه می‌تواند با تکرار، پیچیده‌تر از اجزای خودش به نظر برسد.

اما ویژگی جالب این قطعه فقط تکرار نیست. کانن طوری ساخته شده که وقتی یک دور آن تمام می‌شود، موسیقی یک پرده بالاتر از جایی ایستاده است که آغاز کرده بود. بعد می‌تواند دوباره همان مسیر را طی کند؛ با همان قاعده، اما از نقطه‌ای تازه. هر بار احساس می‌کنیم به آغاز برگشته‌ایم، در حالی که دقیقن به همان‌جا برنگشته‌ایم. الگو تکرار شده، اما وضعیت تغییر کرده است.

این تفاوت کوچک برای من مهم است. دایره‌ای که هر بار به همان نقطه برمی‌گردد، با مسیری که در هر بازگشت چیزی را با خود حمل می‌کند یکی نیست. اولی می‌تواند یک دور بسته باشد؛ دومی بیشتر به مارپیچ شبیه است. از بالا که نگاه کنیم، حرکت دورانی است. از کنار که ببینیم، ارتفاع عوض شده.

شاید به همین دلیل است که این قطعه، بعد از آن دوره‌ی آموزشی، در ذهن من باقی ماند. دیگر فقط استعاره‌ای برای توضیح AI نبود. به این فکر کردم که چه‌قدر از طبیعت، ذهن و زندگی ما از همین الگو ساخته شده است: بازگشت، با تفاوتی کوچک؛ تکرار، با باقی‌ماندن اثری از دور قبل.

و بعد سؤال شخصی‌تری برایم پیش آمد: اگر چیزی که من «خودم» می‌نامم نیز محصول چنین حلقه‌هایی باشد، آن‌وقت با تکرارهای دردناک روانم چه باید بکنم؟

یک حلقه چه زمانی چیزی می‌سازد؟

وقتی می‌گوییم یک پدیده از اجزای ساده‌ترش «پدیدار» یا emerge شده، معمولن منظورمان این نیست که چیزی جادویی از هیچ به وجود آمده است. اجزا همچنان وجود دارند و پدیده‌ی بزرگ‌تر به آن‌ها وابسته است، اما ویژگی‌هایی در سطح کل دیده می‌شود که با نگاه‌کردن به هر جزء به‌تنهایی آشکار نیست. در بحث‌های فلسفی درباره‌ی emergence نیز همین دو وجه کنار هم قرار می‌گیرند: پدیده‌ی سطح بالاتر هم به اجزای زیرین وابسته است و هم در سطح خودش نوعی استقلال توضیحی دارد.

یک نت، موسیقی نیست. یک نورون، خاطره ندارد. یک مورچه، نقشه‌ی کامل لانه را در ذهنش نگه نمی‌دارد. اما از رابطه و رفت‌وبرگشت میان اجزا، چیزی در سطحی دیگر پدیدار می‌شود که برای فهمیدنش ناچاریم زبان دیگری به کار ببریم: ملودی، خاطره، کلونی.

با این حال، از این مثال‌ها نباید زود نتیجه گرفت که «تکرار پیچیدگی معنادار می‌سازد». تکرار محض اغلب فقط همان چیزی را بازتولید می‌کند که قبلن وجود داشته است. اگر برنامه‌ای یک دستور را میلیون‌ها بار اجرا کند و در هیچ دوری وضعیتش عوض نشود، اتفاق تازه‌ای نیفتاده است. برای آن‌که حلقه چیزی بسازد، معمولن دست‌کم یکی از این‌ها لازم است: حافظه‌ای که اثر دور قبلی را نگه دارد، تفاوتی که وارد دور بعد شود، بازخوردی که مسیر را اصلاح کند، یا محیطی که به بعضی نتیجه‌ها مجال ادامه‌دادن بدهد و بعضی دیگر را حذف کند.

پس شاید جمله‌ی دقیق‌تر این باشد: پیچیدگی نه از تکرار، بلکه از تکرار همراه با تغییر و انباشت پدید می‌آید.

این همان چیزی است که در کانن باخ می‌شنویم. قطعه به شکل اولش بازمی‌گردد، اما گام موسیقایی تغییر کرده است. قاعده ثابت مانده و جایگاه عوض شده. حرکت هم‌زمان بسته و باز است.

پله‌هایی که بالا نمی‌روند

در لیتوگرافی Ascending and Descending اشر، گروهی از آدم‌ها روی پلکانی بر بام یک بنا راه می‌روند. کسانی که در یک جهت حرکت می‌کنند ظاهرن همیشه بالا می‌روند و کسانی که در جهت دیگرند همیشه پایین می‌آیند؛ اما هر دو گروه سرانجام به همان نقطه برمی‌گردند. اثر در سال ۱۹۶۰ ساخته شده و در دسته‌ی «ساختارهای ناممکن» اشر قرار می‌گیرد.

آن‌چه می‌بینیم از نزدیک معقول و در کل ناممکن است. هر پله نسبت به پله‌ی قبلی کمی بالاتر به نظر می‌رسد، اما مجموعه‌ی آن‌ها مسیری بسته ساخته است. این‌جا، برخلاف کانن باخ، صعود واقعی‌ای در کار نیست. حرکت وجود دارد، خستگی وجود دارد، حتا تجربه‌ی بالارفتن وجود دارد، اما ارتفاع نهایی تغییر نمی‌کند.

این دو تصویر—کانن باخ و پلکان اشر—ظاهرن درباره‌ی یک چیزند و دقیقن به همین دلیل تفاوتشان مهم است. در هر دو، حرکت به نقطه‌ی آغاز وصل می‌شود. اما در یکی بازگشت با تغییر همراه است و در دیگری خودِ احساس تغییر بخشی از فریب ساختار است.

همه‌ی حلقه‌ها ما را بالا نمی‌برند.

داگلاس هافستدر در گودل، اشر، باخ از «حلقه‌های شگفت» حرف می‌زند: ساختارهایی که در آن‌ها با عبور از چند سطح، دوباره به نقطه‌ی آغاز می‌رسیم؛ گاهی از راه خودارجاعی و گاهی با به‌هم‌ریختن سلسله‌مراتبی که قرار بود پایین و بالای روشنی داشته باشد. گودل این امکان را در نظام‌های صوری نشان می‌دهد، اشر آن را تصویر می‌کند و باخ به آن صدا می‌دهد. کتاب، دست‌کم در برداشتی که برای من مهم بوده، می‌پرسد آیا چیزی که «من» می‌نامیم نیز ممکن است از بازگشت یک دستگاه پیچیده به خودش پدید آمده باشد: مغزی که نه‌فقط جهان، بلکه تصویر خودش در جهان را نیز می‌سازد و دوباره بر مبنای همان تصویر عمل می‌کند.

من نمی‌گویم این توضیح نهایی آگاهی یا روان است. اصلن هنوز اجماعی وجود ندارد که بتوان آگاهی را کاملن با واژه‌ی emergence توضیح داد؛ خود این واژه در فلسفه‌ی ذهن چند معنای ضعیف و قوی دارد و مرز استقلال ذهن از فرایندهای مغزی محل اختلاف است. برای من، حلقه‌ی شگفت بیشتر یک امکان برای فکرکردن است تا پاسخ قطعی: شاید «من» یک شیء ثابت در جایی از مغز نیست، بلکه الگویی است که مغز با رجوع مداوم به جهان، بدن، حافظه و تصویر خودش نگه می‌دارد.

اگر چنین باشد، من چیزی نیستم که یک بار ساخته شده و بعد فقط حوادث را دریافت می‌کند. من در همین رفت‌وبرگشت‌ها ساخته و بازساخته می‌شوم.

طبیعت نیز عین خودش را تکرار نمی‌کند

فرگشت مثال دیگری است که به‌سادگی وسوسه‌مان می‌کند همه‌چیز را به «تکرار» نسبت دهیم. زندگی نسل پس از نسل چرخه‌ای آشنا را تکرار می‌کند: تولد، بقا، تولیدمثل و مرگ. اما آن‌چه تنوع و پیچیدگی امروز را ساخته، صرف تکرار تولیدمثل نیست. در جمعیت‌ها تفاوت وجود دارد، بخشی از این تفاوت‌ها به نسل بعد می‌رسد و شرایط محیط باعث می‌شود بعضی صفات شانس بیشتری برای باقی‌ماندن پیدا کنند. انتخاب طبیعی فقط یکی از سازوکارهای فرگشت است و در کنار جهش، مهاجرت و رانش ژنتیکی عمل می‌کند.

طبیعت نقشه‌ای برای رسیدن به مغز انسان نداشته است. نمی‌توان گفت هر دور از این چرخه الزامَن «رو به بالا» بوده؛ چون بالا و پایین در فرگشت، جز از منظر نیازها و ارزش‌های خود ما، معنای روشنی ندارد. سازگاری با یک محیط ممکن است در محیطی دیگر بی‌فایده یا زیان‌بار باشد. گونه‌های فراوانی نیز نه پیچیده‌تر شده‌اند و نه به مقصدی ازپیش‌تعیین‌شده رسیده‌اند؛ فقط در شرایطی دوام آورده‌اند یا از میان رفته‌اند.

بااین‌حال، فرگشت نکته‌ای را خوب نشان می‌دهد: یک قاعده‌ی محلی و نسبتن ساده، اگر بارها اجرا شود و نتیجه‌ی هر دور در دور بعد حضور داشته باشد(یا محیط برخی و فقط برخی از خروجی‌های هر دور را به دلیل تداخل با سایر دورها بپذیرد)، می‌تواند در زمانی بسیار طولانی چیزهایی بسازد که در هیچ‌یک از مراحل منفرد قابل دیدن نبودند. چشم، بال، دستگاه عصبی و در نهایت موجودی که می‌تواند درباره‌ی فرگشت خودش فکر کند، از یک دستور مرکزی بیرون نیامده‌اند. این‌ها تاریخ انباشته‌شده‌ی تغییرات‌اند.

همین تصویر در یادگیری ماشین نیز با محدودیت‌هایی دیده می‌شود. مدل در یک چرخه پیش‌بینی می‌کند، خطایش سنجیده می‌شود و وزن‌هایش اندکی تغییر می‌کنند. دوباره پیش‌بینی می‌کند و دوباره تغییر می‌کند. هیچ دور به‌تنهایی فهمی به وجود نمی‌آورد، همان‌طور که یک نسل به‌تنهایی فرگشت را توضیح نمی‌دهد. آن‌چه بعدن «مدل» می‌نامیم، تا حدی رسوب تعداد بسیار زیادی اصلاح کوچک است.

حلقه‌هایی که در روان می‌چرخند

تکرار در روان همیشه به این اندازه زیبا نیست. گاهی یک خبر، یک تصویر یا یک جمله چیزی را فعال می‌کند که گمان می‌کردیم تمام شده است. اضطراب برمی‌گردد، بدن به حالت آماده‌باش می‌رود، فکرها دور یک مسئله می‌چرخند و هر بار شواهد تازه‌ای برای همان نتیجه‌ی قدیمی پیدا می‌کنند: آینده‌ای وجود ندارد، هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند، من از پسش برنمی‌آیم.

برای منِ ایرانی، این حلقه‌ها فقط از خاطرات شخصی تغذیه نمی‌شوند. جنگ و سایه‌ی جنگ، ناپایداری اقتصادی، گرانی، فروریختن امکان برنامه‌ریزی و احساسی که شاید بتوان آن را «بی‌آینده‌بودن» نامید، اتفاق‌های انتزاعی بیرون از روان نیستند. هر کدام می‌تواند بارها وارد زندگی روزمره شود و همان مدارهای اضطراب و افسردگی را دوباره فعال کند. در چنین وضعی، دشوار است تشخیص بدهم چه مقدار از رنج من پاسخی قابل‌فهم به جهان بیرون است و چه مقدارش به حلقه‌ای درونی تبدیل شده که حالا حتا بدون محرک اولیه هم خودش کار را ادامه می‌دهد.

روان‌شناسی برای یکی از شکل‌های این تکرار، واژه‌ی rumination / نشخوار ذهنی را به کار می‌برد: درگیری تکرارشونده و منفعلانه با علت‌ها و پیامدهای حال بد. پژوهش‌ها آن را نه راه‌حل، بلکه عاملی مرتبط با تشدید خلق منفی، دشوارشدن حل مسئله و تداوم نشانه‌های افسردگی می‌دانند. فکر ممکن است احساس کند دارد مسئله را می‌کاود، اما در عمل مدام همان راه را می‌رود. این‌جا بیشتر روی پلکان اشر هستیم تا در کانن باخ: حرکت ذهنی زیاد است، ولی الزامَن تغییر سطحی رخ نمی‌دهد.

این نکته، تردیدی جدی در ایده‌ی اولیه‌ی من ایجاد می‌کند. آیا می‌توانم بگویم افسردگی و حوادثی که آن را فعال می‌کنند، در نهایت دارند در من معنا می‌سازند و نسخه‌ای متفاوت و بالاتر از من به وجود می‌آورند؟ یا در دوری بی‌حاصل مرا می‌گردانند؟ یا حتی در دوری فرساینده و کاهنده مرا به پایین می‌کشند؟

فکر می‌کنم اگر این جمله را بدون قید بگویم، هم از نظر علمی نادقیق و بیش از اندازه مطمئن حرف زده‌ام و هم از نظر انسانی بی‌رحمانه. رنج لزومن آموزگار نیست. این را دوست دارم یک بار دیگر بگویم. رنج لزومن آموزگار نیست. حقیقت این است که در بسیاری مواقع حتی ممکن است چیزی بیاموزیم اما متوهم می‌شویم و فکر می‌کنیم آن‌چیز مفید است. بعضی رنج‌ها فقط توان آدم را کم می‌کنند، رابطه‌ها را فرسوده می‌کنند و سال‌هایی را می‌گیرند که هیچ فضیلتی جای آن‌ها را پر نمی‌کند. افسردگی یک استعاره‌ی فلسفی نیست؛ می‌تواند اختلالی جدی باشد که خواب، تمرکز، کار، رابطه و میل به زندگی را مختل می‌کند.

اگر به کسی که زیر فشار جنگ، فقر، سوگ یا افسردگی است بگوییم «این اتفاق برای رشد تو لازم بوده»، بار جدید دیگری نیز روی دوشش گذاشته‌ایم: حالا باید علاوه بر تحمل رنج، ثابت کند که از آن انسان بهتری بیرون آمده است. و اگر نتوانست، انگار حتا در رنج‌کشیدن هم شکست خورده.

من نمی‌خواهم چنین چیزی بگویم.

معنا در خود رنج نیست

میان «رنج معنا دارد» و «می‌توان از دل رنج معنا ساخت» تفاوتی اساسی وجود دارد. جمله‌ی اول برای رنج غایت و ضرورتی فرض می‌کند؛ گویی حادثه‌ای که بر من گذشته، از ابتدا مأموریتی داشته تا مرا به جایی بالاتر برساند. جمله‌ی دوم متواضع‌تر است: اتفاق ممکن است بی‌رحمانه، تصادفی و بی‌معنا باشد، اما من شاید بتوانم بعدن آن را در روایت زندگی‌ام جای دهم، نسبت خودم را با آن تغییر دهم یا تصمیمی از دل آن بیرون بیاورم.

ما مجموعه‌ای از باورهای کلی درباره‌ی جهان، عدالت، کنترل، هویت و هدف‌هایمان داریم. حادثه‌ای سخت ممکن است با این تصویر کلی ناسازگار باشد و شکافی ایجاد کند: اگر جهان قابل پیش‌بینی است، چرا این اتفاق افتاد؟ اگر تلاش نتیجه می‌دهد، چرا همه‌چیز با یک تصمیم سیاسی یا یک جنگ بی‌اثر شد؟ ذهن می‌کوشد معنای حادثه یا باورهای کلی خود را تغییر دهد تا این شکاف را کم کند.

حتا مفهوم «رشد پس از سانحه» نیز ساده و قطعی نیست. بعضی آدم‌ها پس از تجربه‌های سخت از تغییر در اولویت‌ها، رابطه‌ها یا برداشتشان از زندگی می‌گویند. شاید روایت رشد گاهی خودش راهی برای دوام‌آوردن باشد. این روایت لزومن دروغ نیست، اما با این ادعا که رنج واقعن و حتمن ما را بهتر کرده فرق دارد.

بنابراین اگر معنایی شکل بگیرد، نه محصول خودکار تکرار درد، بلکه نتیجه‌ی تغییری است که در حلقه وارد شده است. ممکن است این تغییر نام‌گذاری تجربه باشد، حرف‌زدن با کسی، درمان، نوشتن، سوگواری، فهمیدن یک الگوی قدیمی، ساختن یک رابطه‌ی امن، یا اقدامی کوچک برای تغییر بخشی از واقعیت بیرونی. دور بعد هنوز از همان نقطه عبور می‌کند، اما چیزی از دور قبل همراه ماست.

این‌جا دوباره به باخ برمی‌گردم: نه چون هر تکراری صعود می‌کند، بلکه چون برای صعود باید ساختار بازگشت طوری باشد که تغییر را نگه دارد.

روان فقط یک مسئله‌ی درونی نیست

از یک خطر شناختی غافل نشویم. اگر تمام رنج را به حلقه‌های روانی تبدیل کنیم، ممکن است علت‌های واقعی بیرونی را نادیده بگیریم. اضطراب کسی که هر روز ارزش پس‌اندازش کم می‌شود صرفن یک خطای شناختی نیست. ترس از جنگ با چند تمرین تنفسی به مسئله‌ای حل‌شده تبدیل نمی‌شود. کسی که امکان ساختن آینده را از دست داده، الزامَن فقط «برداشت منفی» ندارد.

ذهن و محیط در یک حلقه‌اند. شرایط بیرونی بر روان اثر می‌گذارد، روان رفتار و انتخاب ما را تغییر می‌دهد و این انتخاب‌ها دوباره نسبت ما را با محیط می‌سازند. گاهی شکستن حلقه به کار درونی نیاز دارد و گاهی به امنیت، پول، درمان، رابطه، مهاجرت، همبستگی یا تغییر سیاسی. اغلب به ترکیبی از این‌ها.

برای همین، معنابخشیدن به تجربه‌ی رنج نباید به آشتی اجباری با آن‌چه نباید رخ می‌داد تبدیل شود. من می‌توانم از زخمی چیزی یاد بگیرم و هم‌زمان آرزو کنم هرگز ایجاد نشده بود! می‌توانم بعد از حادثه تغییر کرده باشم، بی‌آن‌که حادثه را توجیه کنم. می‌توانم مقاوم‌تر شده باشم و هنوز حق داشته باشم خسته باشم.

این دو گزاره با هم تناقض ندارند.

روزی یکی از دوستانم از رنج و فقدان بزرگی که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد برایم گفت. در ادامه به من تاکید کرد که سال‌ها از آن ماجرا گذشته و من امروز از چیزی که شدم و هستم راضی‌ام. این‌ها را می‌گفت که به من نشان دهد لزومن نتیجه‌ی رنجی که در آن افتاده‌ام بد نیست. به گذشته بازگرداندمش و گفتم آن روز که این اتفاق برایت افتاد اگر حق این را داشتی که جلوی این اتفاق را بگیری و می‌دانستی که اگر نگیری، چیزی که امروز شدی نخواهی بود، آیا این کار را می‌کردی؟

شما چه طور؟ رنج بزرگی بردید. می‌کردید؟ این دورها هر چه قدر رنج‌آور چیزی برجای می‌گذارند که دورهای بعدی ممکن است شما را راضی کنند. ممکن است به شما قدرت بیشتر بدهند. البته ممکن هم هست شما را تضعیف کنند.

می‌دانم که واقعیت این زندگی این طور نیست که حق چنین انتخابی داشته باشیم اما می‌بینید که در جهانی که ما زیست می‌کنیم چه طور دو گزاره‌ی هر دو درست اما مقابل هم تکرارهای آینده‌ی ما را دیگرگون می‌کنند.

دور بعد

حالا وقتی به حلقه فکر می‌کنم، دو تصویر هم‌زمان پیش چشمم است. در یکی، آدم‌های اشر قدم می‌زنند و با وجود صعود دائمی، هیچ‌وقت بالاتر نمی‌روند. در دیگری، کانن باخ به آغازش برمی‌گردد، اما یک پرده بالاتر. تفاوت در خود حرکت دَوَرانی نیست؛ در چیزی است که حلقه از گذشته نگه می‌دارد و به آینده می‌برد.

افسردگی نیز می‌تواند حلقه بسازد: حادثه، فکر، کناره‌گیری، تنهایی و دوباره حال بد. هیچ تضمینی نیست که چرخیدن در این مسیر معنایی تولید کند. اما شاید این فرصت را به ما بدهد که در جایی از حلقه تغییری تزریق کنیم؛ نه الزامَن تغییری بزرگ و قهرمانانه، بلکه چیزی که وضعیت دور بعد را اندکی متفاوت کند. هم‌نشینی ساده‌ای. یک تصمیم. کمک‌گرفتن. نوشتن دقیق آن‌چه دارد تکرار می‌شود. یا حتا پذیرفتن این‌که امروز توان صعود ندارم و فقط باید زنده بمانم.

این برداشت برای من از این ادعا آرام‌کننده‌تر است که «هر رنجی حکمتی دارد». چون مجبور نیستم رنج را دوست بدارم یا برایش نقشه‌ای کیهانی اختراع کنم. کافی است امکان تغییر را کاملن بسته ندانم.

شاید ما محصول حلقه‌ها باشیم، اما هر حلقه‌ای سرنوشت نیست. بعضی حلقه‌ها باید شکسته شوند. بعضی باید با کمک دیگری دوباره تنظیم شوند. و بعضی، اگر بتوانند چیزی از دور قبل با خود ببرند، شاید ما را به همان‌جا برگردانند—اما نه به‌عنوان همان آدم.

بهارِ رنگ و ذوقِ گردش

هزار گل، ز چمن رفت و باز برگردید
بهارِ رنگ چه مقدار ذوقِ گردش داشت.

بیدل - غزل ۸۱۵